تبليغاتX
(انسانم آرزوست...(زالزالک
(انسانم آرزوست...(زالزالک

سلامی به زیبایی شفق....

 این وبلاگ رو برا دلنوشته های خودم ساختم.حرفایی که قدر یه دریا زیاده ولی هیچ وقت به خاطر یه سری مسایل نتونستم به هیچ کس بگم.شاید یه علتش این که وقتی با کسی حرف می زنی طرف نمی تونه حرفت رو از خودت جدا کنه..واسه همین حرفت رو نمیشنوه..خود تو رو میبینه خودت رو میشنوه...

می خوام اینجا مجالی باشه تاحرفام شنیده بشه..

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 11:58 توسط زالزالک|

خدا جون منو ببخش...درسته که خودم خواسته بودم....

خدایا من بنده تو ام منو دریاب....

خ د ا ی ا


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 14:24 توسط زالزالک|

دیروز روز خوبی بود..امروز هم بهتر از دیروز.. دیروز تعبیر استاد عرفانی  از روح الله منو کشوند به......

امروز تعبیر مرضیه از..... منو کشوند به فلک الافلاک.

 

پ.ن:اینجا برای خط خطی کردن نبود.اما .....

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 22:10 توسط زالزالک|

تو در چهره ی من نورانیت می بینی و من در قلب خود تاریکی های نفسانیتم را...

تو از کلام من موج موج آرامش می گیری و من در ساحل طوفان زده ی دلم در  گیر تلاطمم...

 

این ها همه از ستاریت اوست ور نه................

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 22:49 توسط زالزالک|

فاطمه آُخواستم از توبنویسم قلم نرفت جز بر نوشتن نامت.اما این بار بر دوشم  واین داغ بر دلم سنگینی می کند اگر ننویسم که:

در مظلومیت فاطمه همین بس که دردش را فراق پدر گفتند وپهلوی شکسته٬ مصیبت فاطمه را اینها خواندن خود داغ دیگری است.

فاطمه آ٬تو مادر محمدی..همان محمدی که در شش سالگی نه پدر داشت نه مادر...

تو مادر حسنی٬همان حسنی که از پس آن همه خدعه و نیرنگ از پس آن همه غربت و تنهایی برآمد.

تو مادر حسینی٬همان حسینی که زیر بار ظلم نرفت.. راستی ...نمی دانم چرا همه تنها این رامی گویند که حسین کشته شد تا زیر بار ظلم نرود..حسین را عطش آب هم نکشت....حسین را عطش دین بود که کشت...این دین نوپا سخت تشنه بود.... حسین کشته شد چون دیگر دین خدا سیراب نمی شد مگر با خون خدا

تو را هم سوز همین عطشی که درست بعد از وفات پدرت دامن دین خدا را گرفت کشت..

تو مادر زینبی٬همان زینبی که صلابت روحش را وامدار توست ٬آنگاه که پس از قربانی شدن حسین جز زیبایی را نمی بیند....تو بودی که به زینب آموختی چگونه در پس پرده های سیاهی زیبایی را یافته و مست تجلیات آن شود...تو به زینب خوب آموختی که چگونه داغ عزیز را تاب آورد...حال چطور است که خودت از داغ پدر پرپر می شوی...!!!

دستهای کوچک تو مرهم زخمهای رسول خدا بود٬ آنگاه که خاکستر بر سرش می ریختند٬ آنگاه که سنگسارش می کردند٬آنگاه که.........

حال چطور می شود که همان فاطمه را تنها ٬پهلوی شکسته اش پرپر کند؟! تو پرپر شدی چون به چشم خود دیدی که پهلوی دین را می شکنند و نه کلام تو ٬نه خطبه های غرای تو ونه دیگر ضجه ها و ناله هایت خفتگان رابیدار نمی کند.

فاطمه٬ اگر محمد(ص) و علی(ع) دو پدر امت بودند تو یگانه مادر امتی ...

مگر در نظر مادر دشوار تر از مصیبت فرزند هم هست؟؟

درد تو تنها درد غربت آن دوازده جام نور نبود...درد تو تنها درد غربت علی و حسن و حسین و فرزندانش نبود.  درد تو تنها درد غربت در غیبت هزارساله ی مهدی ات نبو.درد تو درد یک امت بود.درد منی که امروز بی هادی و رهنما ٬بی یار ویاور باید راهی را طی کنم که هزاران دام در آن گسترده شده...

تو خود رحمت للعالمین دیگری هستی..بعید می دانم درد تو تنها درد یک امت بوده باشد...درد تو درد بشریت بود در این روزها٬ که از پس رسول خاتم ودین آخر دیگر راهبری ندارد.

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 6:38 توسط زالزالک|

فاطمه .......فاطمه......فاطمه ...........فاطمه...........فاطمه............

فاطمه............فاطمه...............فاطمه............فاطمه...............فاطمه.

 

 

پی نوشت: فاطمه

ته نوشت:فاطمه

آخر نوشت:فاطمه

بعدتر نوشت:فاطمه

رونوشت:فاطمه

 دلنوشت:فاطمه.... فاطمه...

آه نوشت:فاطمه....فاطمه...

غم نوشت:فاطمه ...

نا نوشت:فاطمه....

درد نوشت:فاطمه .....فاطمه...

سوز نوشت:فاطمه .....فاطمه...فاطمه...

سرنوشت:فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه... فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه... فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه... فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه... فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه... فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...فاطمه...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 0:12 توسط زالزالک|

پرستوي مهاجرم چرا ز لانه مي‌روي؟

اگر ز لانه مي‌روي چرا شبانه مي‌روي؟

==============

قرار من شكيب من مهاجر غريب من

فداي غربتت شوم كه مخفيانه مي‌روي

==============

حيات جان اميد دل علي ز تو بود خجل

كه با كبودي بدن ز تازيانه مي‌روي

=============

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 9:58 توسط زالزالک|

 

وَلَوْ قَاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا ﴿۲۲﴾

و اگر كسانى كه كافر شدند به جنگ با شما برخيزند قطعا پشت‏خواهند كرد و ديگر يار و ياورى نخواهند يافت (۲۲)

سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا ﴿۲۳﴾

سنت الهی از پیش همین بودخ و هرگز در سنت الهی تغییری نخواهی یافت(۲۳)

 

پ.ن:این آیه رو آیت الله خامنه ای اول امسال در سخنرانی شون مورد تاکید قرار دادن.برام خیلی تکان دهنده بود...

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 17:50 توسط زالزالک|

چه کسی گفته آغاز بهار با هفت سین است؟بهار من ،تنها یک میم دارد!!

گاهی یک "میم" سبز تز از سبزه است .

گاهی یک "میم" سرختر از سیب است.

 گاهی یک "میم" تو رابیش از سنبلی به وجد می آورد.

گاهی یک "میم" یکّه وتنها٬هفت میم ایست.

گاهی یک "میم" برایت یک الفبای کامل است ،از الف تا ی...

گاهی در بغض همین "میم" گیر می کنی و نمیتوانی به "ی"اش برسی....

چه عالمی دارد میم برای خودش.................

پ.ن: میم حا میم دال میم ه دال ی

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 19:40 توسط زالزالک|

صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ ﴿۱۳۸﴾ بقره

رنگ خدايى (بپذيريد! رنگ ايمان و توحيد و اسلام؛) و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است؟! و ما تنها او را عبادت مى‏كنيم.

 

پ.ن:مگه همه چی توضیح می خواد؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 0:25 توسط زالزالک|

خدایا.....منو ببخش...

خدایا کمکم کن.......خدایا شاید یه سایز بزرگتر شدم !! که می خوای سوالای امتحانم رو سخت تر کنی...ولی خدایا من که می دونم هنوز همون زالزالک کوچولوی توام...!!

خودت کمکم کن...کمکم کن از پس این امتحان بر بیام کمکم کن روفوزه نشم...

خدایا از چشم هرکی می خواد بیفتم ولی پیش تو بیشتر از این روسیاه نشم...

به دادم برس..........................................................

به حق همون پسر بچه ی یتیم ۵ ساله......................................................

نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 0:10 توسط زالزالک|

سهم من در انتخاب سرنوشتم همین بود...یک برگه ی رای سفید..البته سفید نبود.اسمی بود رویش خطوط زمختی با رنگ تردید و بوی سردرگمی .اما سفید تعبیر می شد یا شاید هم باطل...این روز ها نظرهایم همه باطله اند.باطله ی غیر قابل بازیافت.این روز ها تو را هم کم ندارم.همه ی لحظه هایم گویا در خواب سپری می شود.نمی دانم وقتی چشمانم را باز می کنم از خواب بیدار می شوم یا وارد عالم خواب می شوم.تکبیر نمازم بوی سلام می دهد.این روزها بیش از هر زمان دلم از خود گرفته است...کاهی حس می کنم مسخ شده ام..

این روز ها نه به تو اما شاید به.....

این روزهایم کشتی بی لنگری است که در ساحل یک جزیره ی موحش به سختی لنگر گرفته است گمان کنم تو هم .... تو حتی یکبار هم به خوابم نیامدی... چرا.. یکبار ده سال پیش ..همان روز که با عهد بیدار شدم...این روزها عهد راسنگین می خوانم.....تو را سنگین صدا می زنم...فرجت را در انتهای طومار خواسته هایم جا می دهم..اگر سطر آخر پر نشده باشد...این روزها  ... تو را بیش از پیش گم کرده ام...

دلم برایت تنگ است شاید سنگینی انتظارت است که ناخودآگاهم را به فراموشیت وا میدارد..انتظارت سنگین است.

خوشا به حالت...تو هیچگاه درد سر درگمی نکشیده ای..تو هرگز آنچه که من سالهاست به خاطر نداشتنش سوخته ام را کم نداشته ای..من یک راهبر کم دارم... یک هادی... یک مهدی..

گاهی پدر خطابت کردم و گاهی دوست ٬گاهی ولی و گاهی مونسم ٬حتما یادت هست گاهی هم مادر خطابت کردم...یادت هست؟؟

اما توتنها٬مهدی من هستی...امامم....باید مرا بپذیری...با تمام عیبهایم با همه ی داشته ها( از بدی) و نداشته هایم(از خوبی)

دلم گرفته...برایم دعا کن...برایم دعا کن :زودتر بیایی...

برایم دعا کن زودتر بیایی....برایم دعا کن زودتر بیایی...

پ.ن:یک دنیا فریاد٬بغض٬سکوت

نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 23:14 توسط زالزالک|

امروز پیرزنی دیدم که عکس فرزندش را با خود آورده بود .آخر خودش نبود که بیاید.خودش سالها پیش خون و جانش را نثار این سرزمین ،نثار من وتو کرده بود.

امروز تنها رفتم ولی در میان مردم هیچ احساس غریبی نکردم.امروز شعار دادم.

راستش همه را نه مثل هم..!!

مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیلش را فریاد زدم.مرگ بر ضد ولایت فقیهش را هم.

اما " جانم فدای رهبر"ش را نتوانستم هر چه کردم نشد.آخر همیشه زبان ودلم یکی بوده.هنوز در برزخم......

نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 16:4 توسط زالزالک|

می نویسم به بهانه ی تو

تویی که برایم الگو بودی،آرمانگرا و حق طلب.آرمانمان یکی بود.تو را دوست داشتم چون دغدغه هایمان یکی بود.حرف هم را می فهمیدیم.اگر چه راه را نمی دانستیم اما هر دو به دنبال یک راه بودیم..ولی فراتر از همه ی اینها تو را بخاطر عملگرا بودنت دوست داشتم(دارم)

درست است که در برهوت بی پاسخ پرسشهایم سرگردان بودم اما در این وادی پر از دام وفریب و راهزن دلم خوش بود که چون تویی استوار چند قدم(شاید بیش از چند قدم) جلوتر می رود و راه را نشانم می دهد.این روزها کمتر می بینمت.اما هربار که می بینمت با تبسم همیشگی ات می پرسی چرا بی حالم؟؟

نمی توانم بگویم بی حالم اما دیگر نه به خاطر کم کاری مسئولین،اینبار نه به خاطر اینکه دنیا را نمی توانم عوض کنم نه به خاطر حساسیتهای بی خود اطرافیان نه بخاطر کار شکنی های برخی افراد،نه بخاطر پرسشهایی که پاسخش را نمی یابم..این روزها از تو دلگیرم از تویی که مخلص ترین فردی بودی که می شناختم.اما اخلاص و آرمانت را شور و احساسات و هیجان نامیدی...این بار این بزرگترها نیستند که آرمانهایمان را زیر سوال می برند...این بار خودمان به آرمانهایمان شک کرده ایم..شاید هم خودمان داریم بزرگتر می شویم!!!!!!!!!

می دانم این روزها سرت خیلی شلوغ است....میدانم دو ماه بعد امتحان داری...اما باور کن بزرگتر ها هم به خاطر دغدغه هایشان به آرمانمان نمی رسند،کار دنیای پست وفرومایه آنها را به خود پرداخته و الا آنها هم آرمانهای ما را باور دارند...تو چون همت را دوست داشتی من تورا همت وار می دیدم وهمت وار دوست داشتم،اما.........


راستش را بخواهی من هم عاشق چمرانم اما میان من واو تا عرش فاصله هاست.

اینها را ننوشتم که تو را محاکمه کنم..........من هنوز هم نصف نصف تو نیستم.........شاید هم در این مدت خیلی چیزها برایت تغییر کرده باشد(+)...اینها را با حال و هوای آخرین باری که حرف زدیم نوشتم...


نمیدانم فرصت می کنی سری به اینجا بزنی و این پست را ببینی یا نه ولی  شاید الان کمی سبکتر شدم.


دوستدار همیشگی ات:زالزالک



نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 9:40 توسط زالزالک|



اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد
 
گفتم: خدا کریمه، انشاالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
 
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو
قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
 
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

گفتن: نه!  گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند: نه!

خلاصه حاجی مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد 
 
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام

حرص می زنند و دیگران را می آزارند....
 
ما همه رفتنی ایم...

پ.ن:این مطلب رو یکی از رفقا فرستاده بود، هرچند تکراریه، ولی به نظرم ارزش چندین بار خوندن رو داره.

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 8:32 توسط زالزالک|

این روزها بیش از هر زمان ؛انسانم آرزوست.............

                      یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

                دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست


نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 12:0 توسط زالزالک|

حسین جان نصیبم نبود این ایام چیزی برایت بنویسم....

خون که سهل است گاهی حتی لیاقت وقف یک قطره جوهر در راه حسین را هم نداریم

اما حسین جان این روزهایی که گذشت اشکهای زیادی نثارت کردیم هر چند بی مقدار

نمی دانم چرا این روزها بی قرار رقیه ات هستم.....

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 10:25 توسط زالزالک|

هر وقت از آیت الله بهجت(ره) خواسته می شد که ایشان راوموعظه کنند تنها می فرمودند:

به دانسته ها ی خویش عمل کنید

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 12:48 توسط زالزالک|

گاهی اگه نمیدونی چی باید بگی بهتره سکوت کنی.مجبور که نیستی حرف بزنی ولی گاهی هم نمیتونی لال مونی بگیری.دوست داری با همون زبون الکنت بگی چه حسی داری...:

خوشحالم همین......

.......(گل به تعداد تک تک مسلمونا)

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 8:33 توسط زالزالک|

امام علی (ع):

سیاهی قلبها از زیادی گناه، زیادی گناه از فراموشی مرگ و فراموشی مرگ از زیادی آرزوهاست و زیادی آرزوها از دوست داشتن دنیاست.

 

                                          حب الدنیا راس کل خطیئه

پ.ن:با مساعدت زالزالک

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 14:15 توسط نفرآخر|

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 11:0 توسط زالزالک|

 از جور زمانه ها شکایت داریم

اندازه ی کوه وصخره حاجت داریم

 ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبونت که عادت داریم!!!!!!

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

آقا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم!!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صد موعظه کن ولی زتسلیم نگو!

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو!

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط!!!

یک لحظه از آنچه دوست نداریم نگو

                                                                                           

                                                                                                                  جلیل صفر بیگی

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 7:54 توسط زالزالک|

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه ی مشعر؟؟

کدام کنج منا؟؟

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 7:51 توسط زالزالک|

این روزها نمیدانم چرا مهرها زود تمام می شوند؟!

می نویسم به بهانه ی یک آشنا:

می شه گفت نخبه است(از لحاظ علمی)..تو اداره ی بحثهای مختلف هم خیلی تبحر داره-البته رشته اش علوم انسانی یا سیاسی نیست و ممکنه اشتباه هم داشته باشه ولی بنیه خوبی برای مباحثه داره....و خیلی چیزهای دیگه....

اما.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت 8:12 توسط زالزالک|

 از آداب صله ارحام اینست که اگر کسی به دیدارت بیاید تو هم به دیدارش روی....

آقا  خیلی دلم می خواست در چنین شبی مهمان حرمت شوم..نشد...

چه می کنی با این دل شکسته؟؟؟

دیشب به مادرم گفتم کاش یک روز امام رضا خانه ی ما بیاید.خندید.گویی حرفم خیلی کودکانه بود شاید هم ابلهانه...اما من اینطور فکر نکردم...اگر بیایید برایتان چای دارچین دم می کنم با هل...کنارش باقلوا می گذارم تا نوش جان کنید...

اما آقا لطفا کمی قبل از آمدن خبرم کنید تا اینها را آماده کرده باشم.آخر می خواهم وقتی آمدید فقط بنشینم و روی ماهتان را تماشا کنم.آقا وقتی می آیید تنها از خدا یک چیز می خواهم.اینکه چشمه ی  اشکانم خشک شوند.نمی خواهم حتی اشکهایم مزاحم دیدنتان شود.آقا مادرم خندید.اما من تنها یک چیز را در فلب خود زمزمه کردم.من پیشتر از این بارها مهمان آقا شده ام.حتما یکشب هم نوبت اوست.شاید امشب.........

 

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 17:55 توسط زالزالک|

نمی دونم باید چی بنویسم..فقط میدونم نباید سکوت کنم...نباید به روی خودم نیارم که یک هفته گذشت...هفته ای که اسمش دفاع مقدس بود ولی...

                                           

تو وبلاگ ورودیمون  این عکس رو بعنوان یه مطلب طنز گذاشته بودن و نظری که راجع بهش داده بودن جگرم رو سوزوند....

اما دم نزدم.نمی دونم چرا...کوتاهی کردم.....

نظری که همکلاسی محترمه گذاشته بودن این بود:

آخه من موندم حیرون که یعنی توی تاریخ و یا افسانه های کشورمون کسی رو به برجستگی و بزرگی جومونگ نداشتیم که براش سریال بسازیم و تحلیل کنیم ؟

 

خانم دکتر بهتون حق میدم حیروون بمونید..شما که اون زمون نبودید که بخواید شهید باقری رو بشناسید..این روز ها هم که مملکت ما دغدغه های مهمتری داره که بخواد بهش بپردازه .کٍی وقت می کنه همت ها و چمرانها  و تجلایی ها و باقری ها و باکری ها و.... به من و تو که جوونای این نسلیم بشناسونه؟؟؟

همون بایرام لودر و بیژن مرتضوی و مجید سوزوکی و دار ودسته اش هم که شناختی از سرت زیادی ان.

کاش ما هم اندازه این چشم بادومی ها حاضر بودیم برا تبلیغ فرهنگ و باورهامون وقت و هزینه صرف کنیم.الان حتی بچه های ۶-۵ ساله ی ما جومونگ و سوسانو و احتمالا یانگوم و..و...و رو می شناسن ولی به قول بزرگی وقتی بگی شهید همت یاد اتوبان همت می افتن..... 

آره هم کلاسی محترمه شاید به نظر تو بهتر بود رستم و اسفندیار و آرش و امثالهم رو با جومونگ مقایسه می کردن.من هم با تو موافقم چرا که در شان باقری ها نیست که با امثال جومونگ قیاس بشن و از طرفی برای افسانه جومونگ افسانه ی رستمه که درخوره نه حقیقت ناب و زلالی چون باقری. 

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 7:43 توسط زالزالک|

می ترسم از عادت به نبودنت

می ترسم از دلتنگ نبودنت


نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 17:1 توسط زالزالک|

مهر:خورشید

مهر:محبت

مهر:همین که فردا شروع می شه

همه ی ماههای سال بی تو بی مهرند...کجایی مهربانترین مهر تاریخ

نه خورشیدی نه محبتی تنها مهر تقویم......تنها صفحات تقویم است که ورق می خورند.

نه....حتی زمان هم از آن روز که تو پرده نشین شدی ایستاد.به قول شهید آوینی که در وصف شهدا میگوید:پندار ما اینست که مارفته ایم و شهدا جا مانده اند اما حقیقت این است که شهدا رفته ان و ما جا مانده ایم ،تو هم هستی همین نزدیکی این مهر من است که در 260 قمری مانده.و اِلّا مهر تو1432 است،خوشا به حالت با این همه مهری که داری......

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 16:25 توسط زالزالک|

پدر حوصله ی سر وکله زدن با پسرک را ندارد؛آخر خسته است و میخواهد فوتبال تماشا کند.اما پسرک ول کن ماجرا نیست و میخواهد با پدرش بازی کند.

پدر ناچار روزنامه ای را که روی میز است بر میدارد.تصویری از نقشه ی جهان روی یک صفحه خودنمایی میکند.همان صفحه را انتخاب می کند و آن را تکه تکه می نماید وبه فرزند می دهد و به او می گوید:پسرم این یک بازی جدید است.من نقشه ی دنیا را پاره پاره کردم و از تو می خواهم تا بروی  ودر اتاقت آن را مثل اولش درست کنی.

پسرک شاد از پیدا کردن یک سر گرمی جدیدو پدر شاد از آرامش به زعم خودش نه چندان کوتاه که در پیش روست.

اما مدت زیادی طول نکشید که پسرک با هیجانی سرشار پیش پدر آمد و گفت:پدر جان درستش کردم،دنیا را درست کردم.........

پدر مات و مبهوت به پسر خیره شد و بعد از کمی تأمل پرسید:پسرم اینکار خیلی سخت بود،چطور توانستی به این زودی تمامش کنی؟مگر تو نقشه ی دنیا را بلدی؟؟؟

پسرک  با همان لحن کودکانه ی خود پاسخ داد:

نه پدر جان،من که نقشه ی جهان را بلد نیستم،پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود؛

من آدم را ساختم ،،دنیا خودش ساخته شد.

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 17:43 توسط زالزالک|

دلم گرفته از خودم و خودمها......

آرام نیستم چون چیزی که می خواهم دور می نماید و راه رسیدن به آن را نمیدانم..

می دانم........ اما .......یک عمر کوفی صفت زندگی کرده ام.تنها ادعا را از مسلمانی یاد گرفته ام..

این روزها سریال امام علی(ع) را از راسخون دانلود می کنم . اینست که آرام نیستم.آرام نیستم چون به زندگی آرامی که محورش خودم هستم و خودم ،خو گرفته ام. آرامم چون علی امروز را نشناخته ام هنوز.سید علی راهم نشناخته ام.

می دانم.........راهش همان است که بهجت(ره) فرمود:به دانسته هایتان عمل کنید...

و علمم گرچه اندک هنوز فرسنگها با عملم فاصله دارد.آنقدر که سالهاست نمازش را شکسته می خواند.

کاش میشد جای لام و میم را به راحتیه روی کاغذ عوض می کردم.

چه دردی می کشم از این بازی حروف.....................................

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 17:41 توسط زالزالک|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت